شوهرم که مرد طبق رسم روستاصیغه ی خان شدم و نونم افتاده بود توی روغن با سیاست و عشوه گری کاری کردم که
اینجا جاییه برای شنیدن صدای آدمها... از قصهی زندگیشون، از رنجها و امیدهاشون، از لحظههایی که شاید هیچوقت گفته نشده. هر داستانی که میشنوی، واقعیه — از دلِ مردم، برای مردم. گاهی تلخه، گاهی شیرین... اما همیشه از جنسِ زندگیه ========================================== سلام به همهی همراهان عزیز ❤️ اینجا جاییه برای شنیدن قصههای واقعی از زندگی آدمها — قصههایی از عشق، خیانت، امید، پشیمونی و سرنوشت... هر داستان تکهای از زندگیه، تجربهای از دل، و درسی برای فردا. امیدوارم روایت این داستانها براتون هم الهامبخش باشه و هم یادآور این باشه که هیچکس تو مسیر زندگی تنها نیست. 🌿 ================== #راوی_زندگی #سرنوشت #داستان #پادکست #داستان_زندگی #روایتگر_زندگی #راوی #پادکست_صوتی #پادکست_فارسی #عشق شوهرم که مرد طبق رسم روستاصیغه ی خان شدم و نونم افتاده بود توی روغن با سیاست و عشوه گری کاری کردم که... خیلی ممنون ازلایک و کامنت های خوبتون و انتقاداتون که کمک میکنه کلیپ های بهتری بسازیم. ==========================================

( H. Parham با صدای) داستان کوتاه صوتی زنی که مردش را گم کرد - نوشتۀ صادق هدایت

پدربزرگم یه دختر معلول رو عقد کرده بود اما هیچکس دلیل کارشو نمیدونست!هر وقت با هم تنها میشدن زنش

همسایه ی دلربا ـ داستان واقعی

بیوه بودم اما هر شب گردنم وبازوم کبود میشد,مادر شوهرم میگفت میخوای بی آبرومون کنی!جاریم برادر شوهرمو

شنبه شبا با سینا / Saturday Nights With Sina © قسمت دوم / Part Two

داستان شب : از اون داستان خفنا براتون اورد با عشق های جنجالی و پر هیجان #dastanland #داستان_فارسی

تعمیرکار شیرآلات بودم.. #رادیو داستان #داستان واقعی #پادکست

هیچ کس نمی تونه منکر تاثیر فوق العاده داستان در یادگیری زبان بشه👍 کافیه امتحان کنی

توی بچگی فروخته شدم به یه مرد عرب و کنیری زن و بچشو میکردم اما همیشه فکر میکردم اون خانواوه چیزی رو

Was the Trojan War Real, or Did Homer Create History’s Greatest Myth?

در نبود شوهرم حامله شدم اما نمیدونستم چطور!گریه میکردم میگفتم خیانت نکردم تا اینکه شوهرم منو برد

توی سن کم عروس یه طایفه ی عرب شدم هیحی از رسم و رسوماتشون نمیذونستم که زندایی شوهرم گفت ما رسم داریم

آزمایش میلگرام و دلیل اطاعت از دیکتاتور

خوشگلترین دختر ایل بودم اما عاشق چوپون پدرم شدم اما هر کاری کردیم با ازدواجمون موافقت نکردن تا اینکه

برای اینکه زن نگیرن برام گفتم خواجم توی مراسمای زنونه دف میزدم اونام جلوم میرقصیرنومیلرزوندن تااینکه

داستان واقعی: وقتی شوهرم کارگر افغانی رو برای کار اورد خونمون.. #رادیو_داستان #داستان_واقعی #پادکست

پرنده سفید / داستانی خاطره انگیز و شنیدنی

داستان ارسالی : داستان حیرت انگیز و جذابی براتون به سختی آپلودکردم...انتظار دارم همه ببینید 👌خفن😱

داستان واقعی: یه ماشین داغون کنار جاده پیدا کردم ...سرگذشت باران #داستان_واقعی #پادکست #داستان

