پدربزرگم یه دختر معلول رو عقد کرده بود اما هیچکس دلیل کارشو نمیدونست!هر وقت با هم تنها میشدن زنش

اینجا جاییه برای شنیدن صدای آدم‌ها... از قصه‌ی زندگی‌شون، از رنج‌ها و امیدهاشون، از لحظه‌هایی که شاید هیچ‌وقت گفته نشده. هر داستانی که می‌شنوی، واقعی‌ه — از دلِ مردم، برای مردم. گاهی تلخه، گاهی شیرین... اما همیشه از جنسِ زندگیه ========================================== سلام به همه‌ی همراهان عزیز ❤️ اینجا جاییه برای شنیدن قصه‌های واقعی از زندگی آدم‌ها — قصه‌هایی از عشق، خیانت، امید، پشیمونی و سرنوشت... هر داستان تکه‌ای از زندگیه، تجربه‌ای از دل، و درسی برای فردا. امیدوارم روایت این داستان‌ها براتون هم الهام‌بخش باشه و هم یادآور این باشه که هیچ‌کس تو مسیر زندگی تنها نیست. 🌿 ================== #راوی_زندگی #سرنوشت #داستان #پادکست #داستان_زندگی #روایتگر_زندگی #راوی #پادکست_صوتی #پادکست_فارسی #عشق پدربزرگم یه دختر معلول رو عقد کرده بود اما هیچکس دلیل کارشو نمیدونست!هر وقت با هم تنها میشدن زنش خیس عرق میشد! خیلی ممنون ازلایک و کامنت های خوبتون و انتقاداتون که کمک میکنه کلیپ های بهتری بسازیم. ==========================================

توی بچگی فروخته شدم به یه مرد عرب و کنیری زن و بچشو میکردم اما همیشه فکر میکردم اون خانواوه چیزی رو
▶︎

توی بچگی فروخته شدم به یه مرد عرب و کنیری زن و بچشو میکردم اما همیشه فکر میکردم اون خانواوه چیزی رو

بیوه بودم اما هر شب گردنم وبازوم کبود میشد,مادر شوهرم میگفت میخوای بی آبرومون کنی!جاریم برادر شوهرمو
▶︎

بیوه بودم اما هر شب گردنم وبازوم کبود میشد,مادر شوهرم میگفت میخوای بی آبرومون کنی!جاریم برادر شوهرمو

شوهرم بهم خرجی نمیداد و سرش با مواد گرم بود منم برای خرح دارو دوای بچم رفتم خونهی نردی که هفت سال
▶︎

شوهرم بهم خرجی نمیداد و سرش با مواد گرم بود منم برای خرح دارو دوای بچم رفتم خونهی نردی که هفت سال

برای اینکه زن نگیرن برام گفتم خواجم توی مراسمای زنونه دف میزدم اونام جلوم میرقصیرنومیلرزوندن تااینکه
▶︎

برای اینکه زن نگیرن برام گفتم خواجم توی مراسمای زنونه دف میزدم اونام جلوم میرقصیرنومیلرزوندن تااینکه

نصاب ماهواره اومده بود خونه مون...#داستان #واقعی #پادکست
▶︎

نصاب ماهواره اومده بود خونه مون...#داستان #واقعی #پادکست

همسایه ی دلربا ـ داستان واقعی
▶︎

همسایه ی دلربا ـ داستان واقعی

داستان واقعی‌: عمارت بزرگمون رو به پسرم بخشیدم...سرگذشت مهری ناز  #داستان_واقعی #پادکست #داستان
▶︎

داستان واقعی‌: عمارت بزرگمون رو به پسرم بخشیدم...سرگذشت مهری ناز #داستان_واقعی #پادکست #داستان

شنبه شبا با سینا / Saturday Nights With Sina © قسمت دوم / Part Two
▶︎

شنبه شبا با سینا / Saturday Nights With Sina © قسمت دوم / Part Two

شوهرم هیچ وقت نمیذاشت گوشیشو چک کنم میگفت اعتماد یعنی عشق!یه شب گوشی دستش بود که خوابش برد
▶︎

شوهرم هیچ وقت نمیذاشت گوشیشو چک کنم میگفت اعتماد یعنی عشق!یه شب گوشی دستش بود که خوابش برد

داستان ارسالی: بینهایت قشنگه تقدیم شما 🥺😍#sarnevesht_to #داستان
▶︎

داستان ارسالی: بینهایت قشنگه تقدیم شما 🥺😍#sarnevesht_to #داستان

هفت ماهه حامله بودم که تصادف کردم وقتی به هوش اومدم بهم گفتن شوهر و بچت مردن!بعد از سال ها با کمک
▶︎

هفت ماهه حامله بودم که تصادف کردم وقتی به هوش اومدم بهم گفتن شوهر و بچت مردن!بعد از سال ها با کمک

معلم یه روستای دورافتاده بودم شبا جا نداشتم ومجبور بودم که هر شب خونه ی یکی از دانش آموزها بخوابم تا
▶︎

معلم یه روستای دورافتاده بودم شبا جا نداشتم ومجبور بودم که هر شب خونه ی یکی از دانش آموزها بخوابم تا

Od Wielkiego Wybuchu, przez Dinozaury, po Człowieka - Historia Życia na Ziemi! [Podcast Historyczny]
▶︎

Od Wielkiego Wybuchu, przez Dinozaury, po Człowieka - Historia Życia na Ziemi! [Podcast Historyczny]

جا خواب نداشتم…#داستان_واقعی #رادیو_داستان  #پادکست
▶︎

جا خواب نداشتم…#داستان_واقعی #رادیو_داستان #پادکست

در نبود شوهرم حامله شدم اما نمیدونستم چطور!گریه میکردم میگفتم خیانت نکردم تا اینکه شوهرم منو برد
▶︎

در نبود شوهرم حامله شدم اما نمیدونستم چطور!گریه میکردم میگفتم خیانت نکردم تا اینکه شوهرم منو برد

توی سن کم عروس یه طایفه ی عرب شدم هیحی از رسم و رسوماتشون نمیذونستم که زندایی شوهرم گفت ما رسم داریم
▶︎

توی سن کم عروس یه طایفه ی عرب شدم هیحی از رسم و رسوماتشون نمیذونستم که زندایی شوهرم گفت ما رسم داریم

داستان واقعی: تو ویلای شمال #رادیو_داستان #داستان_واقعی #پادکست
▶︎

داستان واقعی: تو ویلای شمال #رادیو_داستان #داستان_واقعی #پادکست

داستان شب : از اون داستان خفنا براتون اورد با عشق های جنجالی و پر هیجان #dastanland #داستان_فارسی
▶︎

داستان شب : از اون داستان خفنا براتون اورد با عشق های جنجالی و پر هیجان #dastanland #داستان_فارسی

توی سن کم به زور شوهرم دادن نمیدونستم زن و مردی یعنی چی!شب حجله سرخوش جامو بردم انداختم وسط پدر شوهر
▶︎

توی سن کم به زور شوهرم دادن نمیدونستم زن و مردی یعنی چی!شب حجله سرخوش جامو بردم انداختم وسط پدر شوهر

😱 داستان مرد🧔فقیر روستایی که به دعای مادر پیرش🧓 می‌خندید..
▶︎

😱 داستان مرد🧔فقیر روستایی که به دعای مادر پیرش🧓 می‌خندید..