با نوزادم تو خیابون آواره دادگاه و خیابون شدم،اما حرفای یه گدا ورقو برگردوند،شوهرم شیطانم فک میکردم
یک داستان زندگیه واقعی و تاریک از دل یک زندگی لوکس... ک شوهر مغرورم، فکر میکرد با بی وفایی، و آواره کردن من و با بچه به دنبا نیومدم تو خیابون ها، برنده بازی شده؛ اما او یک چیز رو محاسبه نکرده بود: تقاص! تا روزیکه درست در چند قدمی دادگاه، زنی از سایهها بیرون اومد. زنی با دستکشهای پاره و چشمانی هراسان که رازی مخوف رو برملا کرد. و باعثسقوط یک امپراتوری بزرگ شد. و قاضی فقط یک جمله گفت: بازداشتش کنید! و پادشاهی و ثروت شوهرم رو در کمتر از یک ساعت خاکستر شد! اما این پایان ماجرا نبود... حالا بعد از بیست سال آرامش و شروع یک زندگی جدید، سایه تاریک گذشته دوباره برگشته…. این مستند-داستان پر از تعلیق، تعقیب و گریز و معمای پلیسی را از دست ندهید.» اگه علاقمند به داستان زندگی واقعی و پر فراز و نشیب هستین و داستان ها و سرگذشت هایی که معمایی و رازآلود هستن حتما چنل داستان زندگی رو سابسکرایب کنید که پر از داستان های خانوادگی،اجتماعی،درام و جنایی و…میباشد

من کی بودم؟چرا پولدارترین مرد شهر منو به عقد خودش درآورد؟حقیقتی که تو زیرزمین عمارتش شوکهام کرد…

فقط ٣٠روز زنده بودم،اما زن شیطانم نميدونست خدمتكار خونه قراره کارشوتموم کنه!آواره خیابون شدم تااینکه

داستان واقعی:سرگذشتی قدیمی و بشدت جذاب و بی نهایت هیجان انگیز شوک بهت وارد میشه….

مادرم میگفت زنت زندگیتو تباه میکنه،کاش گوش میدادم؟تا روزیکه سوپرایزش کردم فهمیدم اون یه فرشته نیس…

با یه امضا صاحب کل اموال شوهرم شدم..در حالیکه میگفت زندت نمیزارم و هیچکی نمیتونه پیدات کنه چون…

داستان شنیدنی واقعی بخاطر بیماری سختی که داشتم ...😭😭، ارسالی از طرف شما ، پادکست و داستان فارسی

با صدای بلند گفتم مهرمو میبخشم اما به کی؟هیچکی نمیدونست شوهرم شب عروسیم برای نجاتم اومده یانابودیم.

داستان ارسالی از طرف مهیار : سر کار بودم که یک نامه از یک غریبه بدستم رسید ...

زن مردی شدم که گفت دنیارو بپام میریزه امامنو تا مرز پایان زندگیم بردچرا؟کارخونه ای که راننده باربریش

داستان واقعی:بهم سیلی زد رنگ شوهرم پریدو برق از سر من! ۸ سال عزادارش بودم اما..#داستان#داستان_واقعی

وقتی راز پدربزرگم برملا شد فهمیدم من همون دختریم ک..#داستان #پادکست #داستان_واقعی

حقیقت هولناکی که تو بایگانی بیمارستان دفن شده بود و نوزاده چشم آبی برملا کردو زندگیمو غرق باتلاقی..

شوهرم میگفت این زنو تو خونمون راه نده کاش به حرفش گوش میدم؟فک میکردم فرشته س ولی جهنم شوهرمو دخترم…

روایتی غمگین/ از شنیدنش پشیمون نمیشید /

فکر میکردم این داستان رو در حال بهتری میشنوید… نشد، دلتنگی گذاشتش.💔🙂 #dastanland

بعد از چند روز از سفرکاری برگشتم خونه و میون لوازم شخصی زنم چیزی پیدا کردم که با دیدنش خشکم زد

فک میکردم زنم فرشته س اما یهو ناپدید شدو یه چمدون پشت در خونم گذاشت که توش…رازیکه با تله اون شیطان..

بمبه قرنه..شوهرم ناپدید شدو با ۵۲میلیارد چک برگشتی به اسمم مواجه شدم،که پشتش نوشته بود زندت نمیزارم…

شوهرم نخاست جسمم پیدا شه و گفت یک ساعت فرصت داری زنده بمونی اما حقیقت هولناکی تو وصیتنامه باعث شد

